وقتشه صدات کنم بگی کیه
بگم منم ![]()
وقتشه تبر بشم تو جنگل دستای تو
باید از شما و قانون شما دل بکنم
نمی دونستم از اول توی بازار سکوت
پشت ویترین نگاهت سایه ی یه مانکنم
رد پاییزه چشات دروغه حتی قسمات
می دونم ولی دارم باز خودمو گول می زنم
توی شهر آدما با آدما از آدما
می خوام اون نقش چشاتو بکشن رو کفنم
یه شقایق و یه پروانه ی خشک و یه قفس
توی تابوتم گذاشتن و دارن می برنم...
بهش نگین دیوونه ی چشاش شدم مست همه شیطونی هاش عاشق خنده هاش شدم
اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه
کی میدونه عاقبت این دل زارم چی میشه
اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون می کنه
پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون می کنه
اون که رفته
تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه
دنیا یه رنگه
نزار اون آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت......
آخه دنیا رو چه دیدی ؟؟!!!

نه ! ارتوپدی لازم نیست
تنها دلم شکسته ست... ![]()
دیروز...
از فاصله ی چند هزار پایی
از چشم کسی افتادم
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک اما آیا
باز بر می گردی؟ ![]()
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد! ![]()
![]()
چه شبی بود و چه روزی افسوس!
با شبان رازی بود روزها شوری داشت.
ما پرستو هارا از سر شاخه به بانگ هی هی
می پراندیم در آغوش فضا.
ما قناریها را از درون قفس سدر رها می کردیم.
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم؟
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی. ![]()
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست ![]()
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند ![]()
قصه ی غم که میشی شنیدنت آسون نیست
به گمونم دل تو جای دیگه س دل تو پیش یه رسوای دیگه س
دست نزاشتی دیگه تو دستای من
دستاتم عاشق دستای دیگه س
با تو بودن واسه من نعمت بود از تو گفتن واسه من عادت بود
همه حرفات واسه من آیه ی عشق نفست زمزمه ی رحمت بود
دل من مستیشو از مستی چشمای تو ساخت
تا به عشق تو رسید پرهیزشو پاک به تو باخت
میدونستی دل دیوونه ی من عاشقته؟![]()
عاشقت با همه جون با همه تن عاشقته
اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانه م میومد
میدونستی غزل و شعر و سخن عاشقته![]()
حالا من هستم و تن رفته به باد
واسه من شعر و سخن رفته به باد![]()
منم و وحشت تردید یه عشق
به گمونم دل من رفته به باد![]()
شهر راگویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها روی گردان است
بال پرواز زمان بسته ست!
هر صدایی را زبان بسته ست!
زندگی سر در گریبان است!
ای قناری های شیرین کار آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار!
ای خروش موج های مست آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست!
زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست!
ای تپش های دل بی تاب من!
ای سرود بی گناهی ها!
ای تمنا های سرکش
ای غریو تشنگی ها!
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
غروب جدایی با تمام سکوتش تو را صدا زد که خیلی غمگینم
پرنده ها گفتند که دگر رفتی چه زود باور بود دل غمگینم
چشمهای خیسم را که دیده ای
چرا نمی کشی دستی به اشک غمگینم
بیا و دست به آن بکش بیا و حس کن غم سنگینم
بیا و مرا در باغ دلت رها کن مرا که خیلی خیلی غمگینم
کجاست؟ که محتاجم به چشمهایت
که شعرم نمی دهد هرگز تسکینم
نمی رسد آری دستم به دستهایت
چقدر دوری چقدر دوری
چقدر دوری
چقدر دوری!!!.....
یا که در اندوه شبهامان تو گریان کن مرا![]()
من که بعد از تو خیالی بر دلم ننوشته ام
خواه باز آ و غباری در بیابان کن مرا
ای بهار نی نی چشمان بی پروای من
در هوای زرد پاییزی تو باران کن مرا
تکه های قلب من را پله ی خود ساختی
باز گرد از سادگیهایم تو قربان کن مرا
در شب یلدایی طوفان تاریک زمین
یکدمی در خواب بنشین رهسپاران کن مرا
من به غیر از سادگی باری نمی بینم به دوش
باز هم براین گناه امشب تو گریان کن مرا![]()
همزبانی نیست تا گویم به رازی ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریادهای بی جواب نرم نرم از راه دور روز چون می شکفد بر فراز کوه
روشنایی می رو د در آسمان باده ساغر ذرات هستی از شراب نو سر شار است
اما من :
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز اندوه![]()


